تبليغاتX
داستان

داستان

داستان کوتاه

باران

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم
 
بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر

بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي

بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را

بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين

بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر

بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين

بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز

بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما

چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند

بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ

به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح

بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:13  توسط محمود  | 

لاله

لاله

صادق هدايت

 

از صبح زود ابرها ج ابجا ميشدند وباد موذي سردي ميوزيد. پائين درختها پر از برگ مرده بود برگهاي نيمه

جاني كه فاصله به فاصله در هوا چرخ ميزدند ب ه زمين ميافتاد ند. يك دسته كلاغ با همهمه وجنجال بسوي مقصد

نامعلومي ميرفت . خانه هاي دهاتي از دور مثل قوطي كبريت كه روي هم چيده باشند با پنجره هاي سياه وبدون

در دمدمي وموقتي بنظر ميآمدند . خداداد با ريش وسبيل خاكستري، چالاك و زنده دل، گامهاي محكم برمي داشت

و نيروي تازه اي د ر رگ و پي پيرش حس مي كرد . نگاه او ظاهرا روي جاده نمناك و دورنماي جلگه ممتد مي

شد. باد پوست تن او را نوازش مي كرد . درختها به نظر او مي رقصيدند . كلاغها برايش پيام شادي ميآوردند و

همه طبيعت به نظر او خرم وخوشرو مي آمد. بغچه قلمكاري زير ب غل داشت كه به خودش چسب انيده بود .

چشمهايش مي درخشيد و هر گامي كه برميداشت، ساق پاي ورزيده او از زير شلوار گشاد سياهش پيدا مي شد .

رخت او آبي آسماني و كلاهش نمدي زرد بود. خداداد مردي شصت ساله بود. استخوان بندي درشتي داشت. بلند

اندام بود وچشمهاي درخشان داشت . تقريبا بيست سال بود كه اهالي دماوند او را نديده بودند، چون گوشه

نشيني اختيار كرده بود بالاي چشمه علا سر راه جاده مازندران خداداد براي خودش يك الونك از سنگ وگل

ساخته بود. بيست سال بود كه تك و تنها زندگي تارك دنيايي مي كرد. با دستهاي زمخت خودش زمين را بيل مي

زد، آبياري مي كرد وكش ت ودرو مي نمود . همان كاريكه پدرش و شايد پشت در پشت او مي كردند . هشتاد من

زمين 1به او ارث رسيده بود كه در سال قحطي نصف بيشتر آن را فروخت . يعني با آرد تاخت زد . و حالا با

همان تكه اي كه برايش مانده بود از حاصل كوچك آن زندگي خودش را مي گذرانيد . چيزي كه اسباب تعجب همه

شده بود اين بود كه در دوسه سال اخير خداداد در آباديها و اغلب در بازار دماوند ديده مي شد كه پارچه زنانه ،

قند وچاي و خرده ريز مي خريد، گاهي هم در كوههاي اطراف در آب گرم، جابن و گيليارد او را با يك دخترك

كولي ديده بودند . چهار سال پيش يك شب سرد از آن سرماها كه با چنگال آهنين خودش صورت انسان را مي

خراشد، خداداد همين كه چراغ را فوت كرد و در رختخواب رفت صداي غريبي شنيد : ناله هاي بريده بريده كه

معلوم نبود صداي جانور است يا آدميزاد. صدا پيوسته نزديك مي شد تا اينكه در كلبه او را زدند. خداداد كه نه از

غول و نه از گرگ مي ترسيد، بلند شد نشست و حس كرد كه يك چكه عرق سرد روي تيره پشتش لغزيد .هر چه

پرسيد كي هستي و چه كار داري كسي جواب نمي داد و هنگاميكه مي خوابيد دوباره در مي زدند . با دست لرزان

چراغ را روشن كرد، كارد بزرگي كه براي شكستن چوب وچليكه ب ه ديوار آويخته ب ود برداشت ودر را يكمرتبه

باز كرد . تعجب او بيشتر شد كه دختر كولي كوچكي را با لباس سرخ ديد كه دم در اشك روي گونه هايش يخ زده

 

وميلرزيد. خداداد كارد را گوشه اطاق پرت كرد . دست دختر بچه را گرفت، داخل اطاق كرد . دم آتش او را گرم

كرد وبعد با رخ تهاي كهنه خودش رختخواب براي او درست كرد. فردا صبح هر چه از او پرسش كرد بي نتيجه

بود. مثل اينكه بچه قسم خورده بود راجع بخودش هيچ نگويد . بهمين مناسبت خداداد اسم اورا لال يا لالو گذاشت

وكم كم لاله شد . چيزيكه غريب بود حالا موسم ييلاق قشلاق كوليها نبود وخداداد نميدانست در ميان زمين و

آسمان اين دختر از كجا آمده بود . از آلونكش بيرون رفت ورد پاي بچه را گرفت، ولي رد پاي او روي برگهاي نم

كشيده گم مي شد . از آسيابان چشمه علا پرسيد، او هم جواب منفي داد بالاخره تصميم گرفت بچه را نگهدارد تا

صاحبش پيدا بشود . لاله دختر بچه دوازده ساله گندم گون بود. صورتي با نمك وچشمهاي گيرنده داشت . روي

دست وميان پيشاني اورا خال آبي كوبيده بودند . در مدت چهار سال كه لاله در آلونك خدا داد بسر ميبرد، هرچه

خداداد جوياي خويشان او شد، هيچكس از كوليها اورا نميشناختند . بعد هم ديگر خد داد مايل نبود كه لاله را از

دست بدهد! او را وجه فرزندي خودش بر داشت و كم كم علاقه مخصوصي نسبت به او پيدا كرد. نه دلبستگي پدر

و فرزندي، اما مثل علاقه زن ومرد او را دوست مي داشت.

همانوقت كه وسوسه عشق بسرش زد، ميان اطاق را بند كشيد و با يك پرده آنرا جدا كرد تا خوابگاهشان از هم

مجزا باشد . چيزيكه از همه بدتر بود لاله به خداداد بابا خطاب ميكرد و هر دفعه كه ب ه او بابا ميگفت حالش

دگرگون ميشد . يكروز كه خداداد وارد خانه اش شد ديد دو تا مرغ كاكلي در نزديكي آلونكش راه ميروند . هر چه

خداداد به لاله نصيحت ميكرد كه دزدي بد است به آتش دوزخ مي سوزي لبخند شي طاني روي لبهاي او نمودار

ميشد وبه بهانه اي از اين گونه مباحثات شانه خالي ميكرد . لاله ميل زيادي ب ه گردش داشت . اگر دو سه روز

پشت هم باران ميآمد ومجبور ميشد در آلونك بماند خاموش وغمگين ميگرديد، ولي روزهائيكه هوا خوب بود با

خداداد ويا تنها به گردش ميرفت. اغلب تنها ميرفت و همين اسباب بد گماني خداداد نسبت به او شد. چه دو سه بار

عباس چوپان را با لاله ديده بود و او را رقيب خودش ميدانست . حتي يكروز هم آنها را ديد كه عباس تمشك مي

چيد و به دهن لاله ميگذاشت . همان شب به لاله توپيد كه نبايد با مرد غريبه حرف بزند اشك در چشمهاي لاله

جمع شد و قلب دهاتي او را متاثر كرد . ننه عباس دو بار به خواستگاري لاله براي پسرش آمده بود ولي هر دفعه

خداداد بهانه آورد كه لاله هنوز بچه است وپيش خودش اينطور دليل ميآورد كه اين عباس تنبل وارث او خواهد

شد ودارائي اي كه در مدت پنجاه سال گرد آورده به او تعلق خواهد گرفت.آنوقت روح نياكانش چه باو ميگفتند كه

بجاي وارث يكنفر بي سر وپا را اختيار كرده كه نمي تواند زمين را بكارد . از اين گذشته دختري كه او در آلونك

خودش پناه داده، غذا داده، لباس پوشانيده، ب ه پايش زحمت كشيده وبزرگ كرده بود، برايش حكم يك درخت

ميوه را داشت كه او پرورانيده وبعرصه رسانيده ويكنفر بيگانه ميوه آنرا بچيند، آيا سيب سرخ براي دست چلاق

بد است؟ نمي تواند لاله را خودش بگيرد؟ چراكه نه؟ ولي او حس مي كرد كه موضوع ب ه اين سادگي نبود و

رضايت دختر هم شرط بود و بعد هم اين عادت بدي كه دختر داشت و او را پدر خودش ميناميد بيشتر او را نا

اميد مي كرد . شبها اغلب وقتيكه دختر مي خوابيد چراغ را بالا مي گرفت، صورت، سينه،پستان وبازوهاي او را

مدتها تماشا مي كرد . بعد مانند ديوانه مي رفت بيرون در كوه وكمر و خيلي دير ب ه خانه بر ميگشت . زندگي او

ميان بيم و اميد مي گذش ت و ترس مانع ميشد كه ب ه او عشق خودش را ابراز بكند. اگر لاله ميگفت: نه. تو پيري. او

ديگر چاره اي نداشت مگر اينكه خودش را بكشد . يك تخته سنگ بزرگ نزديك آلونك خداداد بود كه لاله اغلب

روي آن مي نشست و ماهيچه هاي ورزيده پاهاي لختش را به آن مي چسبانيد ومدتها ب ه همان حالت مي ماند،

بدون اينكه خسته بشود وگاهي زير لب با خودش آواز غم انگيزي را زمزمه مي كرد . ولي ب ه محض اينكه كسي

نزديك او ميآمد ناگهان خاموش ميشد . خداداد بطور تصادف اين آواز را شنيده بود وخيلي ميل داشت كه دوباره

بشنود.

امروز صبح وقتيكه خداداد مي خواست برود به شهر دماوند، لاله روي همين تخته سنگ نشسته بود، ولي از هر

برايت يك » : روز خوشحال تر بود . بر خلاف معمول نخواست كه دنبال خداداد ب ه شهر برود . خداداد ب ه او گفت

«. لچك سرخ ميخرم

لبخند بچگانه و خوشبخت او را ديد كه يك دنيا بر اي خداداد ارزش داشت وهنگاميكه وارد بازار كوچك دماوند

شد، اول رفت دم دكان بزازي ويكدانه لچك سرخ با گل وبته سبز وزرد خريد . بعد قند وچائي گرفت، آنها را در

بغچه قلمكار پيچيد وبا گامهاي بلند بسوي كلبه خودش روانه شد . براي خداداد كه آمخته به پياده روي بود، اگر

چه شهر تا خانه اش دو فرسنگ فاصله داشت، بيش از يك ميدان بنظرش نميآمد . با وجود پيري وشكستگي حالا

زندگي او مقصد ومعني پيدا كرده بود . در بين راه با خودش فكر ميكرد: اين لچك برازنده روي دوش لاله است كه

روي شانه اش بيندازد و سر آنرا زير پستانهايش گره بزند . بعد مثل اينكه احساس شرم در او پيدا ميشد، با

خودش ميگفت : من بايد به خوشگلي او بنازم . چون ب ه جاي پدرش هستم و يك شوهر خوب برايش پيدا ميكنم !

ولي فكر اينكه عباس چوپان او را دوست دارد، تمام خون را در سرش جمع ميكرد.

از راههاي پست وبلند ، از كنار دره ، كوه وجلگه ميگذشت . در راه كسي را نمي ديد ، چيزي را حس نمي كرد . ح تي

خستگي راه در او تاثير نداشت . پيشتر گاهي كه به آباديهاي اطراف گذارش مي افتاد همه اش آسمان را نگاه مي

كرد تا ببيند بارش مي آيد يا نه، به زمين نگاه مي كرد تا حاصل مردم را ديد بزند، ازقيمت جو، گندم، لوبيا، قيسي،

سيب ، گيلاس، زردآلو وغيره استفسار مي كرد .اما حالا فكر ديگري به جز لاله نداشت ، زمين او امسال حاصلش

خوب نبود ونا گزير شد تا مقداري از پس انداز خود را خرج كند ولي اينها در نظرش ب ه يك موي لاله نميارزيد .

دراين بين از كنار درختها گذشت و در جاده ديگرافتاد كه در بلن دي مقام آن آلونك او مثل دوتا قوطي كبريت

شكسته كه بغل هم گذاشته باشند نمايان گرديد . قدمهايش را تند كرد دست بغچه را بخودش فشرد وراهي را كه

خوب مي شناخت پيموده از سر بالايي ديگر گذشت يك پيچ خورد و جلو الونك خودش سر در آورد. ولي لاله

آنجا نبود نه روي تخته سنگ و نه در اطاق . آمد دم در ، دستش را گذاشت كنار دهنش ، فرياد زد : لاله .لاله ..! كسي

جواب نداد . بيرون رفت وباز با تمام قوت ريه خودش فرياد زد : لاله .لاله..لالو..لالو... انعكاس صدايش باو جواب

داد: لاله..لالو... ترس و واهمه مهيبي ب ه او دست داد . دويد بالاي تخته سنگ جلو آلونكش، اطراف را نگاه كرد .

اثري از لباس سرخ او نديد . برگشت در اطاق دقت كرد، مجري لاله را باز كرد ، ديد لباسهاي نوي كه امسال براي

او گرفته بود در آنجا نبود . مي خواست ديوانه بشود. ازين قضايا سر در نمي آورد . دوباره بيرون آمد در چشمه

علا برخورد به آخوند ده كه با لباده دراز و كلاه آبي ترك ترك و شال وشلوار سياه و قباي سه چاك پاي درخت

چپق مي كشيد . چنان نگاه زهر آلودي به خداداد انداخت كه جرات نكرد از او چيزي بپرسد . كمي دورتر زني را با

چادر سرخ شلوار سياه و گيس بافته ديد كه بچه اش را به پشتش بسته بود او هم نتوان ست نشاني را از لاله به

خداداد بدهد. خداداد ناچار برگشت.

تاريكي شب همه جا را فرا گرفت ولي لاله نيامد . چه خوابهاي بدي كه خداداد نديد ! اصلا خواب به چشمش نيامد،

كابوس بود و به كوچكترين صدا بلند مي شد، به خيالش كه او آمده بيشتر از ده مرتبه بلند شد پرده را پس مي

زد، كور كورانه رختخواب سرد لاله را دست مي كشيد ميلرزيد وسر جايش مي افتاد . آيا كسي بزور او را برده ؟

آيا گولش زده اند يا خودش رفته؟

فردا صبح هوا صاف وسرد بود ، خداداد لچكي را كه خريده بود برداشت وبه جستجوي لاله رفت . درراه همه

مردم به نظر او ديو و اژد ها مي آمدند كوههاي آبي وخاكستري كه تا كمر آنها برف بو د مثل اين بود كه او را مي

ترسانيد بوي پونه كنار جوي او را خفه مي كرد در بين راه برخورد به دونفر دهاتي . از آنها هراسان پرسيد :

«؟ شماها لاله را نديديد »

اول به خيالشان ديوانه شده و از هم پرسيدند:

«؟ كي »

«. يك دختر كولي »

يكي از آنها گفت:

«. دوروز است كه يكدسته از كوليها آمده اند، مومج چادر زده اند. شايد آنها را مي گويي »

خداداد جاده مومج را پيش گرفت، ا ين دفعه با گامهاي تند و لغزنده راه مي رفت از چندين جاده وراه پيچيد ، تا

اينكه از دور چند سياه چادر به نظرش رسيد . نزديك كه شد، ديد كنار جوي مردي خوابيده بود . كمي دورتر يك

زن كولي بلغور غربيل مي كرد. آن زن سلام كرد وگفت:

«.. فال مي گيريم. مهره مار داريم .الك، غربيل ، گردو »

خداداد ديوانه وار گفت:

«؟ لاله، لالو را نديدي، نمي داني كجاست »

«. فال مي گيرم، بهت مي گويم »

«. بگو، پولت مي دهم »

«. نيازش را بده تا بگويم »

خداداد خسته بود، دست كرد از جيبش يك قران در آورد به زن كولي داد . كولي دست اورا گرفت ، بصورتش نگاه

كرد و گفت:

علي پشت وپناهت است : اي مرد تو الان غصه اي در دل داري . چون چيزي را گم كرده اي كه چهار سال به »

«. پايش زحمت كشيدي، نه جگر پاره ات است و نه او را از جگر پاره ات كمتر دوست داري

خداداد با چشمان اشك آلود به كولي نگاه مي كرد: زير لب گفت:

«. درست است .درست است »

اما بيخود غم مخور، چه آن دختر در نزديكي تواست . زنده و تندرست است . او هم ترا دوست دارد، اما چه فايده »

«! كه سرنوشت كار خودش را كرده

«. چطور، چطور؟ ترا به هر چه ميپرستي بگو »

«. بخودت غصه راه نده او خوشبخت است. در اطاق را باز گذاشتي شيطان داخل شد و او را گول زد »

«؟ اسمش عباس نيست »

«! نه »

«. تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:3  توسط محمود  | 

چرا دخترها هزار جور بزک دوزک میکنند؟
چون میدانند با اون قیافه هیچکس نمیاد سراغشون !

---------------------------------------------
چرا دخترها میرن بدن سازی؟
چون با اون هیکل های ناقص کسی سراغشون نمیاد !
---------------------------------------------
چرا دخترها هیشه به ایفون و در نگاه میکنند؟
چون همیشه منتظر خواستگارن !
---------------------------------------------
چرا دخترها دماغشون رو عمل میکنن؟
چون امیدوارن شاید فرجی شد و خواستگار اومد !
---------------------------------------------
چرا دخترها فیلم هری پاتر را دوست دارن؟
چون فکر میکنند فردا میاد خوستگاریشون
!
---------------------------------------------
به دخترهای دم بخت چه میگویند؟
دیر شوهر کرد داشت می ترشید
---------------------------------------------
به یک دختر نصفه مغز چه میگویند؟
از سرت هم زیاده
---------------------------------------------
به یک دختر باهوش تو ایران چی میگن؟
تروریست
---------------------------------------------
چرا دختر ها مثل مجسمه هستند؟
چون تمام عمر به در ذل می زنند

---------------------------------------------
چرا دخترهای معمولی (s) دنبال بیل گیتس (n) میرن؟
چون n و s همدیگر را جذب میکنند
---------------------------------------------
چرا دخترانی که با دوست پسراشون از برج میلاد خودشونو پرت کنن پایین مرد 1 ساعت زودتر از دختر میرسد زمین؟
چون دختره از ارتفاع می ترسد از پله اومده پایین
!
---------------------------------------------
چرا دختر ها چرا اینقدر لباس میخرن؟
چون روی جیب دوست پسرشون نشسته اند
---------------------------------------------
چرا دخترها از پسر ها هیچ چیز میدانند؟
این سوال غلط است!
می دانند فقط یک مورد است "مرد ها سبیل دارند "

لطفا نظر یادت نره

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:31  توسط محمود  | 

نامه پيرزن به خدا !

 

نامه پيرزن به خدا !

 

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:8  توسط محمود  | 

نامه پيرزن به خدا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:5  توسط محمود  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:55  توسط محمود  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:48  توسط محمود  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:45  توسط محمود  | 

شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...
لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا بر این، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است از مواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.
پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:34  توسط محمود  | 

اسرارو روشهای نفوذ دردلها

 اسرارو روشهای نفوذ دردلها

دختران و پسران ،همسران ،کودکان،مدیران،معلمین وهر که را که شما تصور کنید می خواهند به نوعی در دل دیگران نفوذ کنند آنهم نه با چاپلوسی بلکه با اعتماد به نفس و غرور ....

ازنامه هاي مشكل گشا چنين پيداست كه مشكل عده اي از مردم اين است كه نمي دانند روابط خودرابامردم بر چه اساسي بنا نهند تابه محبوبيت وعزيزي برسند اينست كه دراين مقاله درباره محبوبيت سخن مي گوئيم .اگر دلتان مي خواهد كه اطرافيان دوست تان داشته باشند وباهمنوعان خود روابط حسنه برقرارسازيد ويقين پيدا كنيد كه دوستتان دارند مقاله زير رابه دقت بخوانيد .اگر دلتان محبوبيت مي خواهد هيچ  خجالت نكشيد زيرااين يك نياز طبيعي آدميزاداست .ويليام جيمز روانشناس بزرگ امريكايي درجائي نوشته است كه (يكي از عميقترين وريشه دارترين انگيزه هاي آدميزاد اينست كه محبوب واقع شوند ومردم قدروآنهارابشناسند )اماميل به محبوب شدن گاه دورنيست مارادرمعرض خطر بگذارد بدين معني كه آنچنان به محبوبيت خودعاشق شويم كه براي بدست آوردن آن به وسايل نامبارك دست يازيم .مثلابه چاپلوسي بپردازيم ومجيزوتملق ديگران رابگوئيم وحتي ازاين هم فراتر رفته محبوبيت خودرابه قيمت تحفه هائي كه به افرادمي دهيم تامين سازيم .به صراحت بايد بگويم كه محبوبيت يك امرمادرزادي وارثي نيست البته بعيد نيست عده اي بيشتر ازسايرين آماده كسب محبوبيت باشند وليكن ديگران را نيز اگر بخواهند مي توانند بابذل مختصر كوشش به همان اندازه محبوب شوند .كساني كه محبوب مي شوند كساني خستندكه حاكم برروابط خودباديگران هستند ومااكنون به عوامل شش گانه راكه اگربدان عمل كنيد شمارادرخانه واداره ومدرسه محبوب خواهد ساخت يكي بعدازديگري تشريثح مي سازيم :

نخست -آنكه ظاهرآراسته دربسياري از مواردخيلي مفيد است وليكن دركارمحبوب شدن تاثيردردرجه اول نداردوحال آنكه اگر درتميزي لباس وآراستگي آن بكوشيد اين البته در محبوبيت وغزيزشدن شما موثراست زني كه مي خواهد محبوب شوهرش واقع شود مجبورنيست لباس فاخر بپوشد وبهترين وگرانترين عطرها وكرم ها رابه سروصورت خود بمالد بلكه اگر تميز ومرتب باشد باهمان لباس ساده خانه نيز قادر است عزيز شوهرش شود بي گامن يك شخص عالي مثل خورشيد نورافشاني مي كند وجامه كثيف يا موهاي ژوليده وپريشان وصورت ناشسته قادرنيست ازنورافشاني آن جلوگيري كند وليكن چه اصراري هست كه خورشيد تابان شخصيت خود را باابر ژوليدگي بپوشانيم ؟زيرا ظاهر مانبايد مخل تشعشع باطن ما باشد كه هيچ بلكه بايد به تلالو باطن وشخصيت درخشان ما كمك كند .بسيار اتفاق مي افتد كه از طرزلبا س پوشيدن افراد مي توان به شخصيت آنان پي برد ودر مثل درباره لاابليگري وبي ذوقي وياذوق وشم هنري وحالت خود نمايي انها بدرستي داوري كرد هيچكس نمي تواند منكر اين امر شود كه ظاهر كسان در روابط اجتماعي آنان موثر است .ودر عكس العمل ديگران نسبت به آنان تاثير مي كذارد .با همه آنچه گذشت نقش ظاهر درمحبوبيت چندان زياد نيست واهميت آن در اين است كه معاشران درنخستين وحله برخوردازروي ظاهر ما درباره ما داوري مي كنند واگر ظاهر ام زننده باشد ممكن است از ما داوري جوينده واين زحمت رتبه خود ندهند كه با وجود ظاهر ناخوشايندمان باما معاشرت كنند تا بعداپي به شخصيت جالب ما ببرند .

دوم -آنكه براي كسب محبوبيت به تبسم وشادي نياز داريم البته ناگفته پيداست كه رفتار ما بايد متناسب با مقتضيات واوضاع واحوالي كه در ان هستيم باشد .مثلا ماهيچوقت انتظار نداريم كه فلان رئيس اداره اي كه براي نخستين بار به ملاقاتش مي رويم قاه قاه باما بخندد وازاين قبيل .باري هركدام از ما مثل اين است كه در هر مقامي كه باشيم شرايطي در دور وبر خود پديد مي آوريم مثلا شرايط دوروبر بعضي از مردم ناخوشايند است وآدمي رامي گريزاند وبر عكس شرايط عده اي ديگر گيرا ودلچسب است .اگر دلمان مي خواهد كه محبوب بشويم بايد بكوشيم كه فضاي دوربر خود را گيرا جذاب سازيم مثل اهن ربايي كه دوروبرش همه چيز را به خود جلب مي كند وبراي اين كار بايد غرولند كردن پرهيز كنيم ودر اشخاص واشياواحوال به دنبال چيزهايي بگرديم كه موجب نشاط ما مي شود .داشتن كنجكاوي وحساسيت نسبت بدانچه مردم درباره ما فكر مي كنند وابراز علاقه واقعي در اين خصوص از جمله چيزهايي هستند كه ملال وخود خوري وساير عواملي راكه مخل ومزاحم نشاط خاطر ماست از ذهن مادور مي سازند .معناي وسيعتر نشاط وشادي اين است كه بچيزي علاقه داشته باشيم مثلا وقتي داريم نمايشي راتماشا مي كنيم وياباكسي مشغول صحبت هستيم وياداريم كاري مي كنيم ويابازي مي كنيم شوروشوق ماازناصيه ورفتار ما پيدا خواهد بود .شور وشوق ونشاط مزبور به اطرافيان ما منتقل مي گردد وميان ما وآنها رابطه اي برقرار مي سازد زيرااين ديگر به تجربه ثابت شده است كه ادمهاي پرشوروشوق بيش از افراد سردوبيحال كسان رابه خود جلب مي سازند .

سوم -آنكه فروتني يكي از شرايط اساسي كسب محبوبيت است كساني كه خودخواه هستند وپيوسته ارز برتريهاي خيالي خود حرف مي زنند وبدان مي بالند كمتر ممكن است مردماني محبوبي باشند .اين بدان معني نيست كهبراي محبوب شدن تا بدان جا خفض جناح وسكسته نفسي وفروتني راافراط كنيم كه به عزت نفس وغرورواعتماد به نفس ما لطمه واردآيد .بايد تاآنجا كه امكان دارد كارهائي راكه به ما محول شده است به خوبي انجام دهيم ووقتي كار خود رابه خوبي به انجام رسانديم به ان افتخار كنيم اما در عين حال بايد خود رااماده كنيم كه از ديگران چيز ياد بگيريم وباصلاح اشتباهات خود بپردازيم تا نتايج آينده كار ما بهتر شود ادمياني كه به واقع چيز دان هستند كمتر متكبر وخودخواه از آب در مي آيند .چون چنين كساني 

بهتر از هر كس مي دانند كه معلوماتشان در نتيجه با مجهولاتشان چه اندازه ناچيز است شعر معروف كه مي گويد:

(تا بدان جا رسيد دانش من                كه بدانم همي كه نا دانم )

در واقع وصف حال اين عده است هميشه به فكر چيز يادگرفتن باشيم يعني از گهواره تا گور .گوش دادن به حرف ديگران محاسن زيادي دارد زيرا اطرافيان ما وقتي ببينند كه ما به حرفشان گوش مي دهيم تا چيز ياد بگيريم حس خودخواهي شان تسكين مي يابد واين امر به محبوبت ما در ميان آنان كمك خواهد كرد .بنابراين بدنيست در طي معاشرتهايتان بكوشيد تا كسان رابصحبت كردن درباره اموري هدايت كنيد كه در آن خبره ومطلع اند .البته هر كدام ازما سليقه هاي خاصي دراين زمينه داريم وليكن فروتني احترام به آزادي عقيده ديگران وجرمي نبودن وحق حيات براي ديگران قايل بودن ازجمله چيز هايي است كه در هركسي بايد پيدا شود وريبائي گرائي خاصي خواهد داشت عوض آنكه به ديگران بگوئيد كه فلاني عقيده اش صددرصدغلط است بهتر است بگوئيد عقيده شما رافهميدم ولي فكر نمي كنيد 000چه رعايت ادب به كسب وجهه شما در افرادكمك خواهد كرد .از اينها گذشته اگر ميان مردم به منطقي بودن وخردمندي معروف شويد اين خود از وسايلي است كه شما رابه محبوبيت نزديكتر مي سازد .

چهارمين نكته -اين است كه ديگران رابيازماييد وبگذاريد ديگران شما رابيازمايند .كمتر چيزي است كه بيش از حقه بازي ودوروئي موجب انزجار انسان از ديگران شود منظورم اين است وقتي كه حس مي كنيم فلاني قابل اعتماد نيست خيلي زود روابط خود رابااوقطع مي كنيم .محبوبيت ما زماني افزايش مي يابد كه دربين مردم به اين صفت معروف شويم كه پيوسته در فكر امتحان دادن وامتحان كردن معاشران خودهستيم .اشخاص مرتب دلشان مي خواهد كه ديگران آنها رابيازمايند البته چندان مطبوع نيست كه حس كنيد كسي دارد در خفارفتار وكردار وگفتارتان رابررسي مي كند .مردم معمولا از كساني بدشان مي آيد كه به آنان بد گمان باشند ودر معاشرت باآنان جانب صراحت رارعايت نكنند وحال آنكه اگربدانند كه داريم آزمايششان مي كنيم به ما علاقه مند مي شوند وبه محبوبيت ما افزوده مي گردد.به همين دليل نيز بايد خودمان رااشخاصي نشان دهيم كه ظاهر وباطنشان يكي است وچنين اشخاصي از هر امتحاني سربلند در مي آيند وذيلا طريق سه گانه اي را كه براي نشان دادن  صداقت لازم است شرح مي دهيم

 اول -گفتار وكردارمابايد باهم جوردربيايد يعني اگر قولي داديم ياادعايي كرديم بايد بدان عمل كنيم وباصطلاح خودمان واعظ غير متعظ نباشيم .پاره اي از مردم ياد كنم به وعده وفا مي كنند وياهيچگاه به وعده خود وفا نمي كنند البته اگر چنين اشخاصي به محبوبيت نرسند جاي شگفتي نخواهد بود .

دوم -اينكه صداقت ويكي بودن ظاهر وباطن مازماني برهمه آشكار خواهد بود كه بدانند پشت سرشان از آنها غيبت نمي كنيم يعني در غيابشان چيزي بگوييم كه در حضورشان نمي گوئيم .غيبت هر چند كه ممكن است از خبث نباشد وليكن دشمن شماره يك محبوبيت شماست .

سومين طريق -آنست كه اشخاص بايدبه رازداري شماايمان آورند وقتي كه از شما خواهش مي كنند كه رازشان رافاش نسازيد جداوصميمانه از اين كار خودداري نمائيد .اين بود راههاي سه گانه اي كه هر كسي مي تواند هم ديگران رابه مددآن يبازمايد وهم به ديگران اجازه بدهد كه اورابيازمايند .

چهارمين نكته -اين است كه تا آنجا كه برايمان مقدور است از تشويق ديگران مضايقه نكنيم چه بدين وسيله عوض آنكه خود رابسازيم به ساختن ديگران اقدام مي كنيم .وقتي كه ديگران رابه خودشان خوشبين ساختيم به ناچار انها رابه خودكمان نيز خوشبين ساخته ايم روشن تر بگويم وقتي كه مرتبا از ديگران انتقاد مي كنيم بالاخره به جائي مي رسيم كه انها نسبت به خودشان بدبين مي سازيم واين بد بيني سرانجام به خود ما بر مي گردد وبه محبوبيت ما لطمه مي زند .اين طبيعت  بشر است از آدمي كه از و به شدت انتقاد كند خوشش نخواهد آمد .در كتاب ايوب در توراتست كه يكي از برادرانش به اومي گويد(برادر سخنان حكيمانه توموجب شده است كه عده اي به خود خوشبين واميدوار شوند )مگر خود ما ازچنين كلمات حكيمانه اي در زندگي خصوصي خود سود نجسته ايم ؟پس اين به دست ماست كه باتشويق مردم به محبوبيت خود ونزدانان بيفزائيم چه يك سخن گرم واميد بخش نمي دانيد چه تاثير معجزه آسايي در التيام جراحات محرومان ودرماندگان ونوميد شدگان دارد.به مصداق :

تونيكي مي كن ودردجله انداز             كه ايزددر بيابانت دهد باز )

هر كمك فكري كه به ديگري بكنيد از فوايد ان برخوردارخواهيد شد .شكسپير براي كسب محبوبيت بهتر از اين نيست كه آدمي طوري مردم را تشويق كند كه آنها احساس نمايند بر اثر ملاقات بااو به زندگي اميدوار تر وقواي انساني خويشتن خوشبين تر شده اند .

پنجمين نكته -بالاخره اين است كه به مردم كمك كنيد ممكن است عده اي بگويند كه اگربه مردم كمك كنيم سوء استفتده خواهند كرد وليكن به اين بهانه نمي شود از كمك به مردم چشم پوشيد .فراموش نبايد كرد يكي از شرايط كسب محبوبيت اين است كه به مردم كمك كنيم وهم از انان كمك قبول كنيم .يكي از مشكلات كار اين است كه بعضي از مردم نه تنها از كمك هاي ما سوءاستفاده نمي كنند بلكه از پذيرفتن كمك نيز بيزارند .براي احتراز از اين مشكلات بايد به نحوي رفتار كنيم كه مردم تصور نكنند كه كا راه مي رويم تا به مردم كمك كنيم .بدنيست قصه مردسامري رااز تورات در اينجا نقل كنم :حضرت عيسي در جواب عده اي از مردم كه از اوسئوال مي كردند چگونه به مردم كمك كنيم فرمود :روزي مردمحترمي در بيابان بيت المقدس اسير دزدان شد ودزدان زخمي به او زده واورا كناري گذاشته پا به فرارگذاشتن عده ي زيادي از مردم كه پاره اي از آنها اهل دين نيز بودند از كنار او رد شدند بدون آنكه توجهي به اوكنند تا آنكه مردسامري كه هيچ داعيه اي هم نداشت از آنجا عبور مي كرد كه چشمش به آن مرد زخمي افتاد بيدرنگ به بيمارش همت گماشت ومرهمي برزخمش گذاشت (منظور حضرت مسيح اين بودكه آدمي هر وقت كه فرصت كمك پيش آيد بايد كمك كند نه اينكه كمك به ديگران راحرفه خود سازيم ) 

منبع: عقده هاي رواني . دكتر ايرج پور باقر. انتشارات آسيا
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:3  توسط محمود  |